انوشه آبی

غزل واره ها و نبشته ها
 
به سفارش دوست همه جانبه و ورجاوندم(خلیل جان افضلی) پس از یکسال- بروز نمودم
ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٠  

عنکبوت نگاه

 

آمد کنار پنجره، بر من ندیده رفت

یک آسمان حکایه و یک دل قصیده رفت

بعد دوصد پیامک مرموز و انتظار

کوته ترین ترانهء من ناشنیده رفت

هرچند در بهار خیالم شگفته بود

یک یک شگوفه را ز سراپرده چیده رفت

صد باغ چهچه تا به حضورش سرشت"من"

گوشی بها نداده و دامی پریده رفت

...

آیینه؛ عنکبوت نگاهی نیاز برد

چشمش به هم نزد و دمی ناتنیده رفت



 
غزل شتابزده
ساعت ٩:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٧  

من و بهار دو اندیشهء شتابزده

و شاخهء تن بی ریشهء شتابزده

عطش به نیم نگاهی که جام می ترکد

ز حسرت جگر شیشهء شتابزده

برای کندن دیوار باغ و نقب نجات

دو دست مضطرب و تیشهء شتابزده

دو رنگ شیر، دو گیسو شتاب و یک فریاد

قیام حادثه و بیشهء شتابزده



 
 
ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۱٧  

شبی گل پرورِ  بیمــــــــــــــارِ گل مُرد

اجـــــــل: گـل را به باغ وحش می بُرد

یکایک  دسته گل را  بــــــــوی کردند!

ولی خر: دسته گل را یک بیک خورد!؟



 
 
ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٤  

ب ش ک س ت ن!

دگر ازگاه شکوهیدن را

    ز چه آغاز کنم

        به کدام هنگامه؟

که مرا بشکستی؟؟



 
فرار
ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٤  

بیــا به جــلوهء آیـیـنـه ابتکـار کنیم

وکاش کاش! به سبزینه ها بهار کنیم

نخست شانه بر انداز شهر خود گردیم

سپس به خامهء شبنامه اعتبار کنیم

همه زبانهء زنجیر را به رسم نماز

برای بستن آزاده گی شمار کنیم

به شور؛ پای تن شیشه را تبر بزنیم

به گاه شیشه فرو ریختن فرار کنیم!؟



 
مردانگی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٧/۳٠  

 

آیینه؛ آسمان!

 

ای مخملین ستاره عفت؛ غرور ابر

 

در پایکند بخت  سرورت نفس نفس

 

من با کدام تیشه لب؛

 

آهنگ التماس

 

پیشانی غرور ترا بوسه میزدم؟

 

 

بایست مرد بود!

 

اينجا در اين ديار

دیوارهء پذیرش آدينه های درد

 

جغرافیای کوچک یک نفطه بیش نیست

 

اما تب پذیرش پرواز انس و عشق

 

پیمانه اش به وسعت خورشید می رسد

 

باییست مرد بود!

 

موسيچه های  باورو اخلاص و اعتماد

 

يك چهار خانه سنگ

 

دوصد آسمان ابر

 

در شوره زار های تملق نشسته اند

 

آري: هوای دودی همزیستی کنون

 

با رویکرد عنعنه های پدر بزرگ

 

با جلوه های سنت ارباب روستا

 

آیینه دار نقش خدا؛

 

-نقش آبروست

 

بایست مرد بود

 

مردیکه تیشه بر رگ ایثار میزند

 

مردیکه نقش زور به دیوار می زند

 

مردی کنیز باره که قمچین آرزو

 

دایم بدست و بر کپل یار میزند!

 

بایست سرد بود

 

اینگونه مرد بود!



 
 
ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٤/٢٩  

چی ميشه؟؟

 

همينکه گام نسودم تو از ولايت ناز

 

به سوي ديده فسونی فرست آزادی!

 

پگاه رفت، نجنبيد  چهره  در گندم

 

خدايرا! افيونی فرست آزادی!

 

منم که خنده ندارم، تويی که می خندی

 

به خويش جوش جنونی فرست آزادی!

 

به رود بار وجودت که از گلو خشکيد

 

ز بعد فاجعه خونی فرست آزادی!

 

سر تبر به تنمای تاک می آيد

 

چی ميشه؟ سد و ستونی فرست آزادی!

 

خدا به آيينه می تابد و تماشايی ست

 

برای سنگ زبونی فرست آزادی!

 

...و بانگ رفتن پا از گرسنگی سر شد

 

به"ماند"جلوهء "نونی" فرست آزادی!



 
 
ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٤/۱٤  

خدا يک جلوه، يک فرهنگ در من

خدا بی غش، خدا بی رنگ در من

خــدا يک کهکشان مهر و ترنم

طلسم جـوهر و آهـنـگ در من



 
 
ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/٢۳  

آيينه: ای حـريم تمــام  اعــتـماد من

 

من در هوای سيب تنت باغ می شوم

 

تا پای روی سبزه گذاری عزيـز من!

 

عطر علف، زمين، نگهء داغ می شوم

 

 

 



 
 
ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٦  

هی!!!!!

چاقــو بگير تيـز مرا بر جگر بزن !

سر می روم چو خـوله مرا نيشتر بزن

هوش کن که جامهء تو بخونم تماس، نه

بر زن تو آستـين و دو دستی تبر بزن

آٌفی؛ بشور بر سر من تا که  بشکنی

با خشم؛ با خروش بتر زن بتر، بزن !

پيراستی مــــرا به مجازات آتشين ؟

پس استخوانم هيمه و خون تيل؛ شرر بزن

زخمی رهـا نکرده دلم را خــلال کن

کارا بزن، کنــاره بزن، کاره تر بزن !

با جوهر نگـــاه تو بی حس شدم، بيا

سرکن، شماره کن که مرا بی اثـر؛ بزن

ميميرم از برای تو و خنده هـات، هی!!

روحم به انتظار تو تنـهاست، سر بزن!

 



 
 
ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/٢۳  

 آن يار سفر کرده، فرشتهء که خداوند با خامهء ويژه ترسيم اش کرده بود، صهيب سخا- نوجوانی که استعداد، اخلاق و سيمای ويژه اش  افتخار من و نسل من بود!

...و دل از داغ سيه، چـامه نمودم مَردم

سوگ در سوگ شدم، درد سرودم مَردم

چقدر داغ، به پهنای کدامين دريـــا؟

کاش من هيچ نَ...،  ايکاش نبودم مَردم

 

www.sohaibsakha.mihanblog.com



 
 
ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٦/۳  

 

رسم خدا

به يک جلوه از نشتر آشنايي 
مرا مي فريبي، مرا مي ربايي 
ز مهد چمستان به خونم غنودي 
ز دلهاي بريان عطش مي زدايي؟ 
قيام و قعودم رکوع و سجودم  
تو اسم نمازي تو رسم خدايي 
به آيات عشقت تلاوت پرستم 
چگويم به نازت، نماد وفايي 
چه آغوش گيرم برايت به خلوت 
شفق مي سرايي افق مي نمايي
بسازي اسيرم، بسوزی بميرم 
چه دايم جدايي، جدايي، جدايي 
به پارینه عمرم، چو دامي مدامم 
به بندم کشيدی، و از من رهايي!؟ 



 
 
ساعت ۸:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٤/۱۸  

 خيال کوير

آزاده گي به شبكده خميازه ميكشد

پاي فرار ننگ ، چه آوازه ميكشد

من نشئه نيستم سخن از عقل ميزنم

خواب شما سكوت مرا نازه ميكشد

نازك جگر شدم ز خيال كوير تان

محو غرور، زخم مرا تازه ميكشد
*

دشمن به كشف رمز گهي يكدليي ما

قد خميده ، چشم ز دروازه ميكشد.



 
 
ساعت ٦:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٢/۱٦  

چرا نه !

هوايت آفتابي باد

اي بزمي که سردمدار عشق آلوده ات، آتش هنر دارد

براي نخل هاي سر ببالت يک نفس لطفي

زروي فطرت مست گنه پندار هايت

      شب شرابي باد

      هوايت آفتابي باد!

مرا در جلوهء سرخ پيامت بادباني کن

که پيشاهنگ دانشواژهء آزادگي -

"آ" هست

خدا بر سايه هاي جاده مي گويد: سرابي باد

هوايت آفتابي باد

گناه بي بهاري هاي تعميد از کي مي پرسي

چه ميپرسي!

ز پاييزي که برگ سبز ميبارد

و آتشپاره هاي رويش اندام ترا از همسرايي

       همگرايي بر حذر دارد؟

مزار ساربان عشوه هاي نازنين دستان جادو را

بگوش سامري آباد کن اي بزم پارينم

که مستان در سلامت سر نمي جنبند

      - و من آيينه در دستم

تو و ذهنت، نبرد چهره يابي باد

       هوايت آفتابي باد

اي بزمي که رستم هاي دستانت، چه بي باکانه مي بالند

و تار کهنهء اسطوره هايت را، ز سر تاريخ مي بافند

      چه با صد نيشخند زنده گي

      صد زهر خند از عقل ميلافند

تو رويين تن شدي با قهقه هاي شاد

      نگاهايت سحابي باد

       هوايت آفتابي باد!

      

مرا در انحناي آسيابت سنگ مي سازي

      که در گرد و برت گردم

      چرانه؟

- از بلند آوازگانت در هراسي مرد

      تو سازي ديگري داري

       من آهنگ دگر دارم

بيا تا جلوه فرهنگ شگفتن را

       براي يک نهاد اندوه

       زباني سرخ تر سازيم

شعار عشق را در شبسرايي هاي خاک افروز

      و خون افراز

      نمي نوع دگر سازيم.

      

دلت شاد و لبت در خون من رنگين

دو چشمت در نگاه تشنه ام آبي آبي باد

       هوايت آفتابي باد !

 



 
 
ساعت ٦:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱/٢٩  

پاييز تُرد

نيـــــــــامدي؛

                           - غزل انتظار باقيماند

و نــــــــاي بند دلم بي قرار باقيماند

بهـــــــار گفتي و پاييز ترد باقي شد

نهال خشک تنم بي بهـــــــار باقيماند

تويي و زانوي اندوه، من و همـــــآغوشي

چه عاصيانه لبم سوگــــــوار باقيماند

غمم به رنگ حنا و رخم بســــان شفق

به روي دست خداوندگــــار باقيماند.