چرا نه !
هوايت آفتابي باد
اي بزمي که سردمدار عشق آلوده ات، آتش هنر دارد
براي نخل هاي سر ببالت يک نفس لطفي
زروي فطرت مست گنه پندار هايت
شب شرابي باد
هوايت آفتابي باد!
مرا در جلوهء سرخ پيامت بادباني کن
که پيشاهنگ دانشواژهء آزادگي -
"آ" هست
خدا بر سايه هاي جاده مي گويد: سرابي باد
هوايت آفتابي باد
▭
گناه بي بهاري هاي تعميد از کي مي پرسي
چه ميپرسي!
ز پاييزي که برگ سبز ميبارد
و آتشپاره هاي رويش اندام ترا از همسرايي
همگرايي بر حذر دارد؟
▭
مزار ساربان عشوه هاي نازنين دستان جادو را
بگوش سامري آباد کن اي بزم پارينم
که مستان در سلامت سر نمي جنبند
- و من آيينه در دستم
تو و ذهنت، نبرد چهره يابي باد
هوايت آفتابي باد
اي بزمي که رستم هاي دستانت، چه بي باکانه مي بالند
و تار کهنهء اسطوره هايت را، ز سر تاريخ مي بافند
چه با صد نيشخند زنده گي
صد زهر خند از عقل ميلافند
تو رويين تن شدي با قهقه هاي شاد
نگاهايت سحابي باد
هوايت آفتابي باد!
▭
مرا در انحناي آسيابت سنگ مي سازي
که در گرد و برت گردم
چرانه؟
- از بلند آوازگانت در هراسي مرد
تو سازي ديگري داري
من آهنگ دگر دارم
▭
بيا تا جلوه فرهنگ شگفتن را
براي يک نهاد اندوه
زباني سرخ تر سازيم
شعار عشق را در شبسرايي هاي خاک افروز
و خون افراز
نمي نوع دگر سازيم.
▭
دلت شاد و لبت در خون من رنگين
دو چشمت در نگاه تشنه ام آبي آبي باد
هوايت آفتابي باد !